ابن المقفع ( مترجم : منشي )

286

كليله و دمنه ( فارسي )

مكر و حيلت در قفص [ 1 ] بلا و محنت افگند ، وانگاه آنچه سزاى چنو بي عاقبت و جزاى چنان مقتحمي [ 2 ] تواند بود در باب او تقديم فرمايد . پس بر نشست بر باره‌اي كه چون بشتابد چو آفتاب * از غرّتش [ 3 ] طلوع كند كوكب ظفر فكأنّما لطم الصّباح جبينه * فاقتصّ منه فخاض في أحشائه [ 4 ] و پيش آن بالا رفت و فنزه را آواز داد و گفت : ايمني ، فرود آى . فنزه إبا نمود و گفت : مطاوعت [ 5 ] ملك بر من فرض است و باديهء فراق او بي شك دراز و بي پايان خواهد گذشت ، [ 6 ] كه همه عمر كعبهء اقبال من درگاه و او بوده‌ست و عمدهء [ 7 ] سعادت عمرهء رعايت او را شناخته‌ام ، و اگر جان شيرين را عوضي شناسمي لبّيك زنان احرام خدمت گيرمي [ 8 ] ؛ و گمان چنان بود كه من در سايهء او چون كبوتر در مكّه مرفّه توانم زيست و در فراز صفا و مروهء او پرواز توانم كرد ؛ اكنون كه خون پسرم چون ذبايح در حريم امن او مباح داشتند هنوز مرا تمنّي و آرزوى باز گشتن [ 9 ] ؟ ! و در خبر آمده است كه : لا يلدغ المؤمن من جحر مرّتين [ 10 ] . و موافق‌تر تدبيري بقاى مرا مخالفت اين فرمان است ، و از آنجا كه رحمت ملك است اميد دارم كه معذور دارد .

--> [ 1 ] . ( 1 ) قفص در عربي به صاد ، و در فارسي به صاد و سين هر دو صحيح و جايز است ؛ 258 / 5 نيز ديده شود . [ 2 ] . ( 2 ) مقتحم 105 / 1 ح مقتحم ، و 110 / 1 اقتحام ديده شود . [ 3 ] . ( 3 ) غرّت ( از عربي غرّة ) در اسپ « سفيدي پيشاني » مراد است ؛ 2 / 10 ح ديده شود . [ 4 ] . ( 4 ) فكأنّما لطم . . . گوئي كه طپانچه زد بامداد بر پيشاني او ( و اثر تپانچه بر پيشاني اين اسپ بماند ) ، پس ( اين اسپ ) از او قصاص بستد ( و تلافي كرد ) و در درون تهيگاه او داخل شد ( تا بدين سبب چهار پاى او سفيد گشت ) . صفت اسپ أغرّ محجّل است . [ 5 ] . ( 6 ) مطاوعت ( باب مفاعله از ط و ع ) كسي را فرمانبرداري نمودن ؛ رجوع شود به 4 / 5 و 159 / 1 ح . [ 6 ] . ( 7 ) تا ( 8 ) در اين عبارت حسن تناسب در كلمات كعبه و عمره و لبّيك و احرام و مكّه و صفا و مروه و ذبايح و غيره كرده است . [ 7 ] . ( 7 ) عمده آنچه بر آن اعتماد كنند ؛ 198 / 9 ح نيز ديده شود . [ 8 ] . ( 8 ) اگر . . . شناسمي . . . گيرمي اگر ميشناختم ميگرفتم - رجوع شود به 11 / 1 ح ، 130 / 4 و 16 ، 139 / 3 تا 4 . 142 / 10 و 15 ، 149 / 3 تا 5 ، و غيرها . [ 9 ] . ( 10 ) تا ( 11 ) آرزوى باز گشتن ؟ ! حذف فعل « باشد » ظاهرا عمدي بوده است . ساير نسخ فعلي دارند يا جمله را تغييري داده‌اند . [ 10 ] . ( 11 ) لا يلدغ . . . گزيده نشود مرد مؤمن از يك سوراخ دو بار .